تبليغاتX
مشیانه

مشیانه

آمده ام تو را پیدا کنم !

شرایط پدر شدن

اینکه آدم بتونه پدر یک علمی خیلی خوبه مثل دکتر حسابی و.... خالد حسینی اولین کسی بود با کتاب بادبادک بازش نگاهم رو به افغاستان برگردون٬ برای همین وقتی گفت : بچه کابل هست مثل بقیه بچه ها تعجب نکردم بماند. خیلی از کارهایش داد م یزد که واقعا کابلی هست به قول استاد زیبا شناسی مان «خیلی از چیزها توی همه آدمها یک کشور یا یک شهر  ذاتی هست مثلا غرور جز چیزهایی هست که همه ایرانیان دارند یا یک خلصت در یک جا ٬ حالا کم و زیاد داره ولی همه از اون اخلاق برخوردارند.»  بماند که خیلی بچه ها رو اذیت میکرد و می کنه  همه رو از بچه ها تا استادها به نام رو  مسخره می گیره تمام کلاسش یا اینه یا به دلیل مسایل اخلاقی زیاد واردش نمیشم . ولی درس نمیده ٬ نه اینکه نمیداند یا بلد نیسیت  اتفاقا یکی از باسوادترین اساتید هم هست متاسفانه بیشتر دانشگاه های هنر تدریس داره ولی خودش می گه  : دوست نداره٬ یاد بده همین . تا اینکه چند روز پیش به یکی از دوستان گفته بود دانشگاه آن طوری که باید به من احترام نمی گذاره هر چی باشه من پدر شیمی توی ایران هستم !! طلفک دوستم هم باور کرده بود گفتم : ای کاش می گفتی اینکه علمی که شما داری درست. ولی مهم ترین شرایط پدر شدن یک علم  در کشور٬ حداقل اقل باید  آن  شخص اهل  همون کشور باشد ما بقیش بماند . حالا عاقبت ما رو با این استاد تا آخر سال ختم به خیر کنه . راستی واقعا این همه اساتید خوب در کشور چرا باید این استاد رو بچه ها قبول کنند ؟  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 14:17  توسط انسیه پوستی  | 

ارسطو

تقسیم بندی فلسفه از نگاه ارسطو

۱ـ منطق ۲- اخلاق ۳- سیاست ۴- متافیزیک ۵- روانشناسی ۶- ریاضیات  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 20:18  توسط انسیه پوستی  | 

ضد حال اساسی

دوستش  دارد این رو حتی دختر هم میدانست . البته حق داشت چون به جر آن نویسنده ، کسی رو نمیشناخت چشمهایش را بست و به دختر گفت الان یک آرزو خوب برات می کنم . تا چشمهایش را ببندد دختر هزار نویسنده خوب رو توی ذهنش مرور کرد .  پسر گفت : امیدوارم داستانهایت مثل فهمیمه رحیمی شود. پسر با هزار ذوق چشمهایش را باز کرد ولی دیگر دختر را ندید. ای کاش می دانست ...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 22:43  توسط انسیه پوستی  | 

از خاطرات دکتر نون تا....

1- حالا نمی دانم اون عکسی که توی قاب با کروات از جوانی پدر بروی دیوار خانه هست مال قبل از فعالیت هایی که در مورد اعلامیه و .... داشته هست یا نه ؟ هر بار که میخوام اذیتش کنم میگم: چرا کروات زدی مگه شما مومن نبودی آنقدر که به آی شیخ توی فامیل معروف بودی ؟ بنده خدا هزار بار برایم توضیح داده که این رو بالااجبار زده و باز از خاطراتش می گوید. این روزها با اینکه حوصله ندارد به خاطر کسالتش٬ ولی انگار از خاطراتش که می گوید حالش بهتر می شود در میان خاطراتش وقتی حرف از اعلامیه و این حرفها میاید  هیچ وقت نمی گوید سیاسی بوده٬ انکار می کند فقط اسم دین و مذهبش رو می آورد و توصیه می کند خودت رو قاطی اینها نکن فقط با خدا باش همین . نمیدانم چرا پدرم هیچ وفت اون اعلامیه ها و نگرانی های عمویم دربارش رو کار سیاسی نمی داند. هر وقت هم برادرم آن زمان جنگ کاری می کرد دعوا می کرد حالا خدا رحم کرده ، برادرم اعتقادش مثل خود باباس . نمی دانم چرا وقتی داشتم رمان « مثلا برادرم» کار اووه تیم رو میخواندم فکر می کردم اگر برادر گوچکم که سالش خیلی با من و خانوادم  زیاد است و به قول معروف جوان دهه 60 به بعد  هست  بخواهد از جنگ بنویسد حتما با نگاه دیگر می نویسد فکر کنم طوری بنویسد که شاید صدای برادرم هم در بیاد! و باز پدرم این را نصحیت کند تو با جنگ و سیاست چه کار؟ خلاصه  کتاب « مثلا برادرم»  درست است کار یک نویسنده آلمانی هست ولی وقتی می خوانی  فرق چندانی ندارد با جنگی که تو در کشورت داشتی. انگار جنگ در هر کشوری و در هر جایی فرق نمی کند پیامدهایی در خود دارد نمی دانم وقتی خواندم پیش خودم گفتم : برادرم این طور می نویسد درباره بابا و برادرم شاید هم ....

2-از سیاست چیزیی نمیدانم تازه اگر هم بخواهم بدانم٬ دوستان بهتر می دانند که این کار استعداد ندارم. ولی کتاب « دکنر نون زنش رو بیشتر از مصدق دوست داره » بارها خواندم و لذت بردم . حتی این روزهای اخیر که میان دوستان بحث بود سکوت می کردم نظر نمیدادم نه اینکه  مخالف یا موافق باشم به اعتقاد من سیاست سواد میخاد و خیلی چیزها که من در خودم نمی بیینم ولی یک چیز رو خیلی بدم میاد اینکه آدم سواد نداشته باشه ادا در بیاره هر فرق نمی کنه چه باشد .« به تو نمیتوانم فکر نکنم سیما» پنجمین کار محمد حسینی است که تازه بازار کتاب شده ، داستانها همه در حول یک چیز مشخص است گاهی فکر می کنم نویسنده انگار مجبور شده طوری بنویسد که سیاسی جلوه کند. نمیدانم چرا؟  خلاصه جدیدترین کار این نویسنده به بازار آمده که خواندش خالی از لطف نیست .

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 18:40  توسط انسیه پوستی  | 

شهر گل و بلبل

اون هفته با هزار بدبختی به قزوین رسیدم فقط 3 ساعت مسیر نیم ساعته دانشگاه تا آزادی طول کشید حالا مسیر تهران _ قزوین بماند . دوستی اس ومس زد که حالا واجب بود بری قزوین این موقع ، می ذاشتی فردا می رفتی بعد به شوخی گفت: حالا خوبه از این شهر... می دانست جز دیدن مادرم هیچ رغبتی به این شهر ندارم . وقتی رسیدم به سر کوچه مادرم طبق معمول سر کوچه ایستاده بود نگاش کردم و بنده خدا گفت : می دونم مادر ولی دلم طاقت نیورد آنقدر خسته بودم اون شب فقط خوابیدم بدون اینکه به حرفهایش گوش بدم فقط قسمش دادم این دفعه اگر دیر اومدم سر کوچه نیاد .صبح با صدای مادرم از خواب بیدار شدم داشت اومدن من رو گزارش می داد با چشم باز و بسته پرسیدم برای کجا خبر می دی؟ گفت : مادر سر  صبحی چرا این طوری حرف میزنی؟ بعد انگار که دلش طاقت نیاره برام گفت : که دیشب گویا یکی از دوستان قدیمی، من رو دیشب دیده انگار تا صبح نخوابیده نه از کنجکاوری ،از دلسوزی بیش از حد که من اون موقع توی خیابون چی کار میکردم؟! آنقدر هم ایمانش زیاد بوده که با وجود اینکه ماشین داشته ترمز نکرده تا از خودم بپرسه چی کار می کردم؟ تازه وقتی حاج خانم گفته دیشب چرا صبر نکردی تا از خودش بپرسی گفته : یک آقایی از کنار من رد شده اون هم فکر کرده ایشون با منه !!! بعد طبق معمول حاج خانم من رو داشت قانع می کرد منظوره بدی نداره از روی نیت خیر زنگ زده نگران شده . اون آقاه رو گفت خدایش من به این دوست عریز خندیدم که توی خیابون نباید از هیچ آقایی از کنار ما رد بشه ؟! بعد گفتم خوش به حالتون با  این همه دوست خوب دارید اون هم توی این  شهر، فقط  صدقه براشون فراموش نشود.  بعد گفتم :  برید  دعا کنید این بنده خدا رو نبینم  چون خدا نکنه از این جماعت مردم خوب به قول حاج خانم البته سوژه یی  دست من باشه .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 11:49  توسط انسیه پوستی  | 

سینمای هند و شهره

شاید برای شما پیش اومده باشه که با اسم هر کشوری، اسم شخصیت یا چیزی دیگه یی یاد آور بشه . مثلا با کشور بزریل همه یاد فوتبال می افتد . توی مترو آروم نشسته بود و فقط نگاه می کرد به آدمها نگاه می کرد. از لباس ش حدس  زدم یا باید برای هند باشه یا پاکستان . خانمی وارد مترو شد و بدون مقدمه از ش پرسید: اهل کجایی؟ بعد همه فهمیدند اهل هند هست. بعد نمیدونم چرا خانمه در جوابش گفت : من فیلم شهره شما خیلی دوست دارم . خندم گرفت بغل دستی م گفت : این چه حرفی بود ؟ گفتم : شاید خیلی سینما هند رو دوست داره بعد توی دلم گفتم ولی هند فیلمهای خوبی داشته باشه که شهره شاید جز بهترین ش نباشه . خانمی متاسفانه گفت: حالا ما چی داریم ؟ گفتم : شما خیلی بی انصاف هستید این همه مشاهیر و بزرگان حافط و...

پی نوشت: از آدمهای خارجی خوشم میاد وقتی ایران هستند اصالت و پوسش کشور خودشون  حفظ می کنند ایکاش ما هم  اصالت خودمون در کشور دیگه  حفظ کنیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 17:54  توسط انسیه پوستی  | 

جایزه قسطی بانک

اوایل این مراسم در اقوام رسم بود که همه پول می ذاشتند بعد به نوبت وام می گرفتند حالا کسی زودتر احتیاج داشت به آن می دادند. این مراسم حتی هنوز کم و بیش  در بین دوستان  هست . بعد این نوع  قرض الحسنه ها   پای خود را  بانک ها آرام ، آرام  باز کردند البته از نوع خودش. اوایل با جایزه کم  الان با جایزه بسیار عالی! یادم هست  اوایل با حداقل 2000 تومن بعد  شد 5000 می توانستید مشتری  این بانک ها بشوید. حالا بر اثر این تبلیغات انقدر مشتری ها بیشتر و بیشتر شدند که  گاهی اوقات کار به تمدید می کشد. حالا چقدر شانس با تو یارباشه  یا نه ؟ خدا می داند. و به قول گوینده تبلیغ ها، این جایزه پاداش کار نیکو کارانه هست ! و هر چند باری از بانک عبور می کنی اسم کسی رو درشت نوشته که خیلی خوش شانس بوده و همیشه آرزو اون شخص رو می کنی و به بد شانسی خودت ناله و نفرین که نه تو، حتی  هیچ کدام از اعضای خانواده ات حتی همچین شانسی نداشتند. تا اینکه  یک روز بر حسب اتفاق وقتی از جلوی بانک رد میشی اسمت رو درشت می بینی بر سر در بانک زدند که خوش شانس ترین آدم بانکی !!  اولش خوابی انگار بعد از چند نفر که می پرسی و مطمئن بر بیداری ات شدی  خیلی سریع بانک می ری و خیلی با کلاس  خودت رو معرفی می کنی . کارمند نگات می کنه آرام می گوید : خب آره شما خوش شانس بودید . نمی ذاری حرفش تمام شود حالا کی پولت رو می دند؟ این سوالی که با ذوق تمام می کنی هر چند از دم  چند برابر این پول برایش کار تراشیدی٬ که با جواب کارمند خشکت می زند ماهی 40 هزار تومن به حساب شما می ریزند همین  !! برای چی ؟ همه چیز شنیده بودی به جز جایزه قسطی . جواب نمی دهد . تو می مانی حالا اگر خوش شانس نبودی چی میشد ؟ حالا فرق تو با کسی اسمش رو بزرگ ننوشتند چیست؟

  

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 6:38  توسط انسیه پوستی  | 

نان شب همسایه

آن روزها یادم هست آنقدر مستاجر مثل الان زیاد نبود و آنقدر کرایه ها سرسام آور که تا بخواهی به بنگاه محل بسپاری همه همسایه ها از  ریز و درشت جمع شوند جلوی خانتان و هر کدام یک نفر به شما معرفی کنند بعد حسنهایشان رو بگویند تا کم کم برایشان کرایه رو کم کند و تا حرفی بزنیم  پدرم  بگوید : باید با مردم کنار آمد وبعد ...

حالا یادم هست چند سال پیش همسایه یی داشتیم که گاهی اوقات با اینکه مستاجر پدرم بود گاه گذاری خرید هم می کرد برایشان بدون اینکه حرفی بزند و چشم داشتی به پولش. و وقتی اعتراضی هم می کردیم می گفت : اگر من با اینها راه نیام پس فردا اتفاقی بیوفته که بگن فلانی تقصیر تو بود اگر با این راه می آمدی به خانه ات راه میدادی این طور نمیشد من چیزیی ندارم بگویم چی ؟ این  عذابش بیشتر است راست می گفت ولی از همه بدتر این بود که  می گفت : حالا شما صرفه جویی کنید.

حالا حرف پدرم٬ توی مترو وقتی که زن را گرفته بودند و التماس می کرد به مامور و رنگ پریده یادم آمد درست است توی مترو خیلی شلوغ می کنند درست ٬ دزدی میشه که من ندیدم آن هم درست . ولی اینها هم باید امرار معاش کند اگر اینها این کار رو نکند به قول پدرم چه کسی مسول هست ؟

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 21:41  توسط انسیه پوستی  | 

امنیت

شبها که ما خوابیدیم آقا پلیسه .... این شعر مهد کودک هست که همه مهدها این را به بچه ها یاد میدند فرق نمی کند که بچه مال کدام دوره باشد! دیروز شب نبود ولی نمی دانم چرا آنقدر پلیس در شهر فراوان بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 19:17  توسط انسیه پوستی  | 

عالمی داره خنگی

درست عید امسال بود که داشتم با یکی از دوستان حرف می زدم می گقت : یکی از دوستاش به این که مردم فکر می کنند که اون هیچ چیز نمی فهمه خیلی خوشحال هست ! گفتم : چرا؟ چون دوستش رو میشناختم و می دونستم حرفی رو بدون غرض نمیگه پرسیدم . گفت : راحتر زندگی می کنه و بعدش خندید و گفت : می گه  این طوری که باشی بیشتر از همه جا خبر دار می شی و می فهمی اطراف چی می گذره . حالا حکایت من هم این روزها شده همین. البته  به اندازه اون دوستم نیستم و نخواهم بود ولی خدایش خیلی مزه می ده که گاهی اوقات آدم خودش بزنه به خنگی و از هیچ جا خبر نداشته باشه مثلا٬ بعد می فهمه از یک گوگل هم گاهی بیشتر اطلاعات جمع می کنه . خوشحالم این روزها دوستان من رو به خنگی و نفهمیدن مسایل یاد می کنند .

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 14:8  توسط انسیه پوستی  |