1- حوصلم سر رفته بود همین جوری با گوشی بازی می کردم. یک دفعه چشمم به اسم یکی از دوستام خورد خیلی وقت بود. ازش خبر نداشتم با نا امیدی تمام بهش پیامک دادم دیدم جوابم رو داد خوشحال شدم زنگ زدم کلی باهاش حرف زدم ازدواج کرده بود الان داشت مادر میشد خیلی خوشحال شدم قرار شد برم قزوین ببنمش . نمیدونم خبرهای خوش هم گاهی اوقات مثل خبرهای بد ناگهانی ست .
2- یک روز به یکی از بازیگرها گفتم: میگن اگر شما کاری رو دیگه انجام ندید همین نقشی که بازی کردید بسه . فکر کردم خوشحال میشه بر عکس ناراحت شد گفت:« کار هنری قله خاصی نداره حالا تا اینجا اومدی دیگه اخرشه اصلا هنر اخر نداره بی انتهاس باید تلاش کنی. » راست می گفت.
3- یکی کار هنری می کنه بعد متاسفانه همه وهمه رو قربانی کارش می کنه . من شخصا این کار رو قبول ندارم. به نظر من ما کار هنری انجام میدیم جامعه رو درست کنیم .وقتی خانواده خودمون رو که یک جامعه کوچک هست قربانی کار حودمون بکنیم. درست نیست اگر غیر از اینه همون بهتر کاری نکنیم .
4- نه اینکه تهران الان باب شده از زمان قدیم همین بوده چه اون موقع پایتخت بود چه موقعی که نبود .ه بزرگی می گفت : از زمان قدیم تهران خیلی باب بوده ربطی به پایتخت هم نداره سرزمینی پرآب و پر محصول بوده نه مثل الان. خیلی ها نقطه صعود کارش رو تهران میدوند. بعد یهو عوض میشن. من نمیدونم چرا؟ دوستی میگفت: جو تهران اینطوره. من هر چی فکر کردم نفهمیدم!! می گفت :فلانی اومد تهران گفت معروف شدم گفتم: مثلا الان معروفه؟ نهایت دوتا کار کرده، معروف نشده توی کل شهرکه.بعد خدا کنه از نظر کاری عوض بشن دل آدم نمی سوزه . تیپ هنری گرفتند و ادا در آوردن که همه بلدن در حد عالی . از نمد مالی همون نمد مالی رو یاد بگیرند. و در آخر دوستی میگفت :اگر انقلاب رو از تهران بگیریی هیچی نداره اگر سرت به کار و هنرت باشه راست می گفت. چه توی این شهر کوچک باشی چه بزرگ کار باید کرد کار