آمده ام تو را پیدا کنم !
مرد به زن گفت: هیچ چیز در آینده نمیخاد فقط فکر مرد و بچه آینده شان باشد همین . بعد مرد تکیه ش را به مبل داد و گفت: دیدی من چیز خاصی ازت نمیخام فقط همین ! زن داشت فکر می کرد که هنوز وارد زندگی مرد نشده هیچ اسمی ازش توی زندگی مردنیست. زن سکوت کرد مرد هنوز داشت فکر می کرد کم توقع ترین مردی هست که وارد زندگی زن شده.
1- داشتتم آرشیو عکسهای عاشورا رو می گشتم که تازه فهمیدم چقدر تنبلم توی این همه سال به خودم زحمت ندادم یک بار تاریخ کربلا و هر چی پیرامون اون هست دنبال کنم تازه خیلی زحمت بکشم اول محرم دورببینم رو چک کنم چیزیی کم نداشته باشه . همیشه خدا یک چیزش کمه، بعد میشم حساب می کنم تا سال آینده این و اون رو نخرم می توانم به مراد دلم برسم بعد از فردا محرم یادم میره که پس انداز کنم برای حداقل چیزهایی که دوربیتم احتیاج دارد این همه چیز وقتی امسال به ذهنم اومد که با یکی از دوستان اهل تسنن آشنا شدم یک لحظه پیش خودم گفتم : چقدر بد که انقدر سوادم کمه نمیدونم با هاش بحث کنم من که این همه ادعا دارم از کودکی توی این مراسم امام حسین هستم و... جای تاسف داشت برای خودم که هنوزنمی توانم آنطور باید و شاید از دین و مذهبم دفاع کنم ؟
2 ـ همیشه از سیاست فراری هستم چون اعتقاد دارم ذاتا این سیاست بسیار کثیف تر از اون چیزیی هست که آدم فکر می کنند ولی با این وجود به تمام دوستانم که در این راستا فعالیت می کنند احترام میذارم حالا مخالف و موافق ها را کاری ندارم مهم اینه که دوستان با مطالعه بحث می کند ولی اخیرا متاسفانه سیاست برای بعضی ها جز مد روز و ادای روشنفکر ها شده، که از همه چیز برایم عذاب آور است من نمی گویم که فلانی درست می گه یا ... قضاوت دست من نیست و همه چیز زمان مشخص می کند ولی از این آدم ها متنفرم کسی که تمام عمرش یک کتاب نخونده و نهایت خوندش به کتاب عشقی درجه 3 و نهایت روزنامه خوندش به مجله زرد مطبوعات برسه اون هم نه تمامش رو بخونه فقط قمست فالش رو بخونه بعد بشینه بگه من حکومت عوض می کنم . بعد بپرسی حکومت چیه ؟ مثل دیوار نگات کنه حالم به هم میخوره ؟
3- داشتم فکر می کردم با این همه عزاداری ها انگار کسی اذیت نمیشه و همه به نام عشق حسین روزهای دهه اول محرم را پیش میبرند ولی چند چیز برایم همیشه سوال هست یکی اینکه خیلی ها برای تماشا می آیند که گاهی به شان نگاه می کنم اون دگرگونی و آشفته گی کاملا مبینم که خوش به سعادتشان ولی گروهی هستند که نغود بالله بیشتر برای تفریح و شادی میاند تا چیز دیگه . حتی چند بار از دوستان سوال کردم واقعا این ها برای چی میان؟ مگر غیر این است روزی هست کسی به کارشان کار ندارد جز لقب کافز چیزیی نسیبم نشد . چند چیز جالب همه به دست آوردم یک سری جوانان به سبک خودشون و عزاداری می کنند که اکثرا وقتی با بزرگان هیت نظر شان را می پرسم می گویند: این ها عزاداری مگه ؟! یهو می زند که قلب آدم می ایستند آخه درسته ؟ نمی دانم شاید اگر موسیقی محرم دنبال کنیم به این سبک به دوره خودشون میرسیم . برای حرفم دلیل دارم در زمان قدیم از همه اقشار جامعه از بزرگ تاکوچک و بدون منصب برای امام حسین کار می کردند بدون هیج چیزیی ولی الان چند سالی میبینم برای تبلیغ کار خودشون برای دسته لباسهایی میخرن با مارک دلخواه خودشون وقتی پیام بازرگانی وارد دسته ها بشه معلومه سبک ها باید عوض میشه .
سالها پیش بود فکر کنم استاد قلم سیاه بود اگر درست یادم باشه می گفت : عکاسی یک هنر غیر قانونی ست! بعد مثال میزد مثلا توی خیابون کسی از ما عکس بگیره شاید اعتراض کنیم که چرا می گیری؟ و... در صورتی که شاید اون هم مثل ما عکاس باشد آنها سالها هم دوربین دیجیتال دورذهن بود چه برسه به گوشی های دوربین دار و... امروزه شاید همه مردم عکسی رو یاد گرفتند ولی آن چیزیی که عکسها رو از هم متمایز قرار می دهد ذهن خلاق عکاس است این روزها هم عکاسی سخت شده مخصوصا اعتماد افراد به عکاسان . چند هفته پیش بود که دوستی داشت دوربینم رو نگاه می کرد که چشمش خورد به "باران بالدران" دختر یکی از یکی از دوستان اصرار که عکشس رو برداره که وقتی با جواب منفی من روبه رو شد ناراحت شد و لقب لوس رو به من داد و گفت : بچه س خوب. گفتم : باشه به من اطمینان کرده ، و با خنده گفت عکس دختر مردم گفتم باور کن اجازه ندارم و گرنه من میدونم بچه س و... ولی گذشته از این ها چند درصد از مردم در مراقب بودن عکس دیگران موفق هستند؟
اینکه آدم بتونه پدر یک علمی خیلی خوبه مثل دکتر حسابی و.... خالد حسینی اولین کسی بود با کتاب بادبادک بازش نگاهم رو به افغاستان برگردون٬ برای همین وقتی گفت : بچه کابل هست مثل بقیه بچه ها تعجب نکردم بماند. خیلی از کارهایش داد م یزد که واقعا کابلی هست به قول استاد زیبا شناسی مان «خیلی از چیزها توی همه آدمها یک کشور یا یک شهر ذاتی هست مثلا غرور جز چیزهایی هست که همه ایرانیان دارند یا یک خلصت در یک جا ٬ حالا کم و زیاد داره ولی همه از اون اخلاق برخوردارند.» بماند که خیلی بچه ها رو اذیت میکرد و می کنه همه رو از بچه ها تا استادها به نام رو مسخره می گیره تمام کلاسش یا اینه یا به دلیل مسایل اخلاقی زیاد واردش نمیشم . ولی درس نمیده ٬ نه اینکه نمیداند یا بلد نیسیت اتفاقا یکی از باسوادترین اساتید هم هست متاسفانه بیشتر دانشگاه های هنر تدریس داره ولی خودش می گه : دوست نداره٬ یاد بده همین . تا اینکه چند روز پیش به یکی از دوستان گفته بود دانشگاه آن طوری که باید به من احترام نمی گذاره هر چی باشه من پدر شیمی توی ایران هستم !! طلفک دوستم هم باور کرده بود گفتم : ای کاش می گفتی اینکه علمی که شما داری درست. ولی مهم ترین شرایط پدر شدن یک علم در کشور٬ حداقل اقل باید آن شخص اهل همون کشور باشد ما بقیش بماند . حالا عاقبت ما رو با این استاد تا آخر سال ختم به خیر کنه . راستی واقعا این همه اساتید خوب در کشور چرا باید این استاد رو بچه ها قبول کنند ؟
۱ـ منطق ۲- اخلاق ۳- سیاست ۴- متافیزیک ۵- روانشناسی ۶- ریاضیات
دوستش دارد این رو حتی دختر هم میدانست . البته حق داشت چون به جر آن نویسنده ، کسی رو نمیشناخت چشمهایش را بست و به دختر گفت الان یک آرزو خوب برات می کنم . تا چشمهایش را ببندد دختر هزار نویسنده خوب رو توی ذهنش مرور کرد . پسر گفت : امیدوارم داستانهایت مثل فهمیمه رحیمی شود. پسر با هزار ذوق چشمهایش را باز کرد ولی دیگر دختر را ندید. ای کاش می دانست ...
1- حالا نمی دانم اون عکسی که توی قاب با کروات از جوانی پدر بروی دیوار خانه هست مال قبل از فعالیت هایی که در مورد اعلامیه و .... داشته هست یا نه ؟ هر بار که میخوام اذیتش کنم میگم: چرا کروات زدی مگه شما مومن نبودی آنقدر که به آی شیخ توی فامیل معروف بودی ؟ بنده خدا هزار بار برایم توضیح داده که این رو بالااجبار زده و باز از خاطراتش می گوید. این روزها با اینکه حوصله ندارد به خاطر کسالتش٬ ولی انگار از خاطراتش که می گوید حالش بهتر می شود در میان خاطراتش وقتی حرف از اعلامیه و این حرفها میاید هیچ وقت نمی گوید سیاسی بوده٬ انکار می کند فقط اسم دین و مذهبش رو می آورد و توصیه می کند خودت رو قاطی اینها نکن فقط با خدا باش همین . نمیدانم چرا پدرم هیچ وفت اون اعلامیه ها و نگرانی های عمویم دربارش رو کار سیاسی نمی داند. هر وقت هم برادرم آن زمان جنگ کاری می کرد دعوا می کرد حالا خدا رحم کرده ، برادرم اعتقادش مثل خود باباس . نمی دانم چرا وقتی داشتم رمان « مثلا برادرم» کار اووه تیم رو میخواندم فکر می کردم اگر برادر گوچکم که سالش خیلی با من و خانوادم زیاد است و به قول معروف جوان دهه 60 به بعد هست بخواهد از جنگ بنویسد حتما با نگاه دیگر می نویسد فکر کنم طوری بنویسد که شاید صدای برادرم هم در بیاد! و باز پدرم این را نصحیت کند تو با جنگ و سیاست چه کار؟ خلاصه کتاب « مثلا برادرم» درست است کار یک نویسنده آلمانی هست ولی وقتی می خوانی فرق چندانی ندارد با جنگی که تو در کشورت داشتی. انگار جنگ در هر کشوری و در هر جایی فرق نمی کند پیامدهایی در خود دارد نمی دانم وقتی خواندم پیش خودم گفتم : برادرم این طور می نویسد درباره بابا و برادرم شاید هم ....
2-از سیاست چیزیی نمیدانم تازه اگر هم بخواهم بدانم٬ دوستان بهتر می دانند که این کار استعداد ندارم. ولی کتاب « دکنر نون زنش رو بیشتر از مصدق دوست داره » بارها خواندم و لذت بردم . حتی این روزهای اخیر که میان دوستان بحث بود سکوت می کردم نظر نمیدادم نه اینکه مخالف یا موافق باشم به اعتقاد من سیاست سواد میخاد و خیلی چیزها که من در خودم نمی بیینم ولی یک چیز رو خیلی بدم میاد اینکه آدم سواد نداشته باشه ادا در بیاره هر فرق نمی کنه چه باشد .« به تو نمیتوانم فکر نکنم سیما» پنجمین کار محمد حسینی است که تازه بازار کتاب شده ، داستانها همه در حول یک چیز مشخص است گاهی فکر می کنم نویسنده انگار مجبور شده طوری بنویسد که سیاسی جلوه کند. نمیدانم چرا؟ خلاصه جدیدترین کار این نویسنده به بازار آمده که خواندش خالی از لطف نیست .
اون هفته با هزار بدبختی به قزوین رسیدم فقط 3 ساعت مسیر نیم ساعته دانشگاه تا آزادی طول کشید حالا مسیر تهران _ قزوین بماند . دوستی اس ومس زد که حالا واجب بود بری قزوین این موقع ، می ذاشتی فردا می رفتی بعد به شوخی گفت: حالا خوبه از این شهر... می دانست جز دیدن مادرم هیچ رغبتی به این شهر ندارم . وقتی رسیدم به سر کوچه مادرم طبق معمول سر کوچه ایستاده بود نگاش کردم و بنده خدا گفت : می دونم مادر ولی دلم طاقت نیورد آنقدر خسته بودم اون شب فقط خوابیدم بدون اینکه به حرفهایش گوش بدم فقط قسمش دادم این دفعه اگر دیر اومدم سر کوچه نیاد .صبح با صدای مادرم از خواب بیدار شدم داشت اومدن من رو گزارش می داد با چشم باز و بسته پرسیدم برای کجا خبر می دی؟ گفت : مادر سر صبحی چرا این طوری حرف میزنی؟ بعد انگار که دلش طاقت نیاره برام گفت : که دیشب گویا یکی از دوستان قدیمی، من رو دیشب دیده انگار تا صبح نخوابیده نه از کنجکاوری ،از دلسوزی بیش از حد که من اون موقع توی خیابون چی کار میکردم؟! آنقدر هم ایمانش زیاد بوده که با وجود اینکه ماشین داشته ترمز نکرده تا از خودم بپرسه چی کار می کردم؟ تازه وقتی حاج خانم گفته دیشب چرا صبر نکردی تا از خودش بپرسی گفته : یک آقایی از کنار من رد شده اون هم فکر کرده ایشون با منه !!! بعد طبق معمول حاج خانم من رو داشت قانع می کرد منظوره بدی نداره از روی نیت خیر زنگ زده نگران شده . اون آقاه رو گفت خدایش من به این دوست عریز خندیدم که توی خیابون نباید از هیچ آقایی از کنار ما رد بشه ؟! بعد گفتم خوش به حالتون با این همه دوست خوب دارید اون هم توی این شهر، فقط صدقه براشون فراموش نشود. بعد گفتم : برید دعا کنید این بنده خدا رو نبینم چون خدا نکنه از این جماعت مردم خوب به قول حاج خانم البته سوژه یی دست من باشه .