بار گران
بالاخره سفر آدمها یک روز تمام می شود و به مبدا میرسد . ولی این رو درست میدانم هیچ جا خانه آدم و شهرش نمی شودحالا اگر آن شهر یا آن مهمانی خوب باشد بالاخره پدرم راضی شد سفرمان را در قزوین به پایان برسد و ما این بار راهی شهری که آمده بودیم شدیم خلاصه بار گران بودیم و رفتیم این روزها از همه بیشتر من خوشحالم یکی از دوستان می گفت : تو دلت برای قزوین تنگ نمیشه گفتم : نه اصلا چون ... ولی یک چیز اعتراف کنم دلم فقط برای دو نفر تنگ می شود یکی برای دوستم به آفرید و یکی دیگری هم ... حالا بماند.
مشیانه نامی است که در اوستا به درگذشتنی و فناپذیر معنا شده است.مشیه و مشیانه چهل سال پس از مرگ کیومرس در مهر روز شکل گرفتند و قامت انسانی یافتند و از آنان یک جفت هفت جفت دختر وپسر متولدشد .یکی از آن هفت جفت موسوم بوده به سیامک و همسرش موسوم به سناک و الی آخر...