بار گران

بالاخره سفر آدمها یک روز تمام می شود و به مبدا میرسد . ولی این رو درست میدانم هیچ جا خانه آدم و شهرش نمی شودحالا اگر آن شهر یا آن مهمانی خوب باشد بالاخره پدرم راضی شد سفرمان را در قزوین به پایان برسد و ما این بار راهی شهری که آمده بودیم شدیم خلاصه بار گران بودیم و رفتیم این روزها از همه بیشتر من خوشحالم یکی از دوستان می گفت : تو دلت برای قزوین تنگ نمیشه گفتم : نه اصلا چون ... ولی یک چیز اعتراف کنم دلم فقط برای دو نفر  تنگ می شود یکی برای دوستم به آفرید و یکی دیگری  هم ... حالا بماند.

صداقت  

۱- استادم میگفت : مردم اگر ببیند کسی که میخواهد حکومت کند صداقت داشته باشد همه کار برای هدفی که دارد می کند. سی دی آخر قهوه تلخ به دستم رسید فهمیدم استادم راست می گفت

۲- چند وفت پیش یکی ار دوستانم میگفت : چرا نمیشه با آهنگهای سنتی ایران رقصید؟ گفتم: تو بلد نیستی گردن آهنگ ایرانی نذار.شیندم یکی از شبکه های ماهواره اقدام به مسابقه رقص کرد این هنر فراموش شده حالا واقعا کسانی کهه می رن به این مسابقه واقعا از این هنر بر خوردارند